زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... دیدار زائر کوچولو با امام مهربانی ...

بلاخره امام مهربونی ها ما رو طلبید و زائر کوچولو به پابوس امام هشتم رهسپار بهشت ایران شد ... آغاز سفر ما از شب پنجشنبه ١٩ بهمن   ٩١ ساعت  ٩:٣٠  بود ... همیشه با ماشین خودمون می رفتیم مشهد ، اما این بار با قطار رفتیم تا شما اذیت نشی  و راحت باشی ... غیر از خانواده سه نفرمون مامان حاشی هم همراهمون بود ... در واقع سفر این بارمون به دعوت بابا حبیب بود ... بلاخره بعد از چند روز انتظار ، روز حرکت رسید ...  بستن چمدونها که خیلی کار سختی برام بود چون می خواستیم با قطار بریم و باید حداقل ها و ضروریات رو بر می...
26 بهمن 1391

... هدیه دوست داشتنی خدا ...

به نام آفریننده بهشت ب ه نام آفریننده مادر بهمن/ 1389 بود که فرشته های آسمونی هدیه ایی از طرف خدای مهربون به  زمین اوردند و درخونه  قلبم رو زند...         روش نوشته شده بود ، هدیه ایی برای تو...  نوشته بود تا تاریخ 14/08/1390باز نشود... البته خدای مهربون این اجازه رو تو تاریخ   29/اسفند/1389 به من داد تا بدونم هدیم چیه ... هدیه من ، هدیه دوست داشنتی خدا ، یه نی نی بود ... یه امانت الهی ... و من مادر شدم و به والاترین...
24 بهمن 1391

... پسری ما شانزده ماهه شد ...

    مادر که می شوی خیال تو می شود پروانه که تنها گرد گل زیبای زندگیت می چرخد ... مادر که می شوی شعرهایت می شود لالایی که به گوش خسته کودکت میخرامد ... مادر که می شوی شب و روزت ، روز و شبت یکی است برای پاره تنت ... مادر که می شوی حرفهایت می شود به وسعت کودکیش ... مادر که می شوی ، مادر که می شوی ... اما پدر که باشی همه فکرت به آینده است و تمام محبتت برای آینده کودکت خلاصه  می شود و برای پدر نتها روزها از پس روزها می آیند و می روند مادر با کودک شاد است و پدر همچنان برای آینده است... لحظه ای می آید که تو در ...
17 بهمن 1391

... عکسهای رادین جونم در پانزده ماهگی ...

ماجرای پارک رفتن ما تو یه ظهر زمستونی از این قرارِ که ، صبح بعد از بیدار شدن از یه خواب دلچسب بعد اینکه دیدم خودم و خودت سرحالیم تصمیم گرفتم بزنیم بیرون... لباس هامونو پوشیدیم و اومدیم پائیین ... در ساختمونو که باز کردم باد سردی به صورتم خورد ، اول فکر کردم به خاطر کوران هوای بین حیاط و در ورودیه ، اما قدم به بیرون که گذاشتیم دیدم سرد ... از ترس اینکه نکنه سرما بخوری خواستم برگردم ... همون موقع در حال صحبت با بابایی بودم که میگفت:"حالا که دیگه تا پائین اومدید یه سر تا پارک برید تا هوایی بخورید ،سر ظهره و آفتابش گرمه." منم قبول کردم و رفتیم پارک ... تو راه همش به پرجم ایران و ال...
16 بهمن 1391

... برای مرد فردا ...

پسرم ، همیشه هر آدمی در جوونی تو اوج غرورِ و می خواد همه چیز رو خودش تجربه کنه چون فکر می کنه ، فکر می کنه و بازم فکر می کنه که عقل کله ... اما این هدایای  رو بهت میدم و ازت میخوام اول خوب بخونی ، بعد خوب فکر کنی و اگه دیدی درست می گه بهشون عمل کن... این جملات نه از منه، نه ماله آدمهای دیگه ولی برای منه و برای تو و آیندگانه توِ... این جملات همون تجربه ایه که هر جوونی سعی میکنه خودش خلقش کنه... پس بخون و درس بگیر تا به تجربیات مهم تری تو زندگیت برسی... و به آینده ای روشن فکر کن   یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از...
10 بهمن 1391

... ماجرای مسواک زدن رادین ...

  پسر نازم اینقدر سر خوردن قطره آهن بد قلقی    و  اذیتم   می کنی که بعضی وقتا تصمیم میگیرم دیگه بهت قطره ندم ... البته فقط آهن نیست ، مولتی ویتامین رو هم با زور می خوری ... یه وقتایی با گریه میخوری ، یه وقتایی با زور و یه وقتایی با مبارزه و دعوااااااا ... انصافاً هم خیلی بد مزست ، ولی چاره چیه باید بخوری ، وقتی تو دلی بودی هم مامانی بخاطر سلامتیت از این چیزا زیاد خوردم و حالا خودت هم باید همکاری کنی ... ازماجرای خوردن قطره که بگذریم، نگران و ناراحتم به خاطر مرواریدات... مرواریدای  خوشکلت به خاطر این بد قلقیهات دیگه نمیدرخشه و کمی تغییر ...
9 بهمن 1391

... یلدا ولادت دوباره خورشید بر خورشید گرما بخش زندگیمان مبارک ...

به نام خداوند خورشید و ماه     یلدا آمد ... یلدا آمد و شبی طولانی را آورد... یلدا آمد و خورشید دوباره متولد شد ... یلدا و خورشید آمدند و روشنایی مهمان سرزمین آریاییمان شد ... یلدا آمد و ماه رفت... یلدا آمد و تاریکی رفت ... یلدا آمد و پائیز برگ ریزهزار رنگ رفت و زمستان سپید آمد...     یلدای امسال دومین یلدای عزیز دلمه یلدایت مبارک دلبندم یلدا بر خانواده سبزم مبارک پسرم چون یلدا مهمون بودیم ، این عکسها رو چند وقت بعد خونه خودمون ازت انداختم... کلاهی هم که رو سرته مامانی...
3 بهمن 1391

... دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد ...

به نام او         دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد                           ٢٤/١٠/١٣٩١  کمتر از ١٢ ساعت دهمین دندون رادین جونی هم سر بیرون زد وحالا ده تا دندون خوشکل تو دهن پسری وجود داره .. . قضیه از این قرار بود که ساعت ١٠:١٥ شب بود، بعد از اومدن بابایی که وقت نشده بود دندون نهمیت رو به  نشونش بدم ، دلت شیر خواست و تا دراز کشیدی بابایی رو صدا کردم تا بیاد و دندونت رو ببینه ، به محض نشون دادن دندونت ، دوباره هوس کردم یه سرکی تو ...
24 دی 1391